مروری بر فاجعه متروپل

یادم نمیرود، جلسه ای بودم که یکی از دوستان آبادانی ام تماس گرفت و گفت: متروپل فروریخت، گفتم متروپل چیه؟ گفت برج دو قلو خیابان امیری، حتما تلفاتش بالاست

دو ساعتی از حادثه نگذشته بود که به همراه مسعود به آبادان رفتیم، گیج و گنگ در حادثه و بغضی که آرام آرام با دیدن عمق فاجعه بر گلوی من نقش می بست. داد و بیداد، شلوغی بی امان مردم برای کمک، آتش نشانی و نیروی انتظامی و جستجوی مردم برای یافتن… گویی هر کسی گمشده ای دارد.

هر لحظه که میگذشت و جزییات را از مسئولان جویا و گزارش میکردیم بیشتر عمق فاجعه عیان می شد و تازه میفهمیدیم چه به روزمان آمده. بلایی بود که بر سر ابادان فرود آمده بود و مردمی که بر سر آوار یکی زار زار گریه می کردو بر سر میزد، یکی با نگاهی پر از اشک موبایل در دست شماره عزیزش را گرفته و ملتمسانه می گوید حتما زنده اند و یکی هم کنارش دلداریش میداد و می گفت آره آره دعا کن انشاالله زنده اند.

اما آنچه دل آدم را بیشتر به درد می آورد، سومدیریت فرا فاجعه بار عده ای از مسئولانی که مثلا در میدان آمده و در حال مدیریت اند. یکی از یکی بی تجربه تر دور آوار متروپل تاب می خوردند و سنگین تر از آوار سنگ و سیمان، برای آبادان هزینه داشتند، نمونه اش مدیر کل وقت بحران استانداری. هرچند بودند مدیران و افرادی هم که خوش غیرتی انجام داده و مردانه پای کار بودند. مانند قنبری مدیر عامل آتش نشانی اهواز.

هر چه می گذشت تعداد افرادی که بغض می کردند بیشتر می شد و حجم گریه های فرو ریخته کم از آوار بر سر بیچارگان نداشت. جز چند ساعت اول که دختری زنده پیدا شد و از زیر آوار درآوردند و عده ای که روز اول مصدوم حادثه بودند، چشم به آسمانی و دست به دعا چاره ی آوار فساد و کثافت ناشی از رانت عبدالباقی های شهر نشد و کسی زنده بیرون نیامد که نیامد.

شده بودیم شمارشگر مردگان بی گور، که سنگینی آرزوهای بر باد رفته شان بیشتر از سنگینی جنازه شان بود. کافه مری؛ کافه ای که آرزوهای مریم و رامین را در خود خاک کرد.

یا بستنی فروشی جلیلیان که روزی پاتوق خنکی گرمای آبادان برای مردم بود و حالا این فوزیه جلیلیان است که بالای آوار برای داغ دو پسر و همسرش، آوار آوار بر سر میریزد و خانواده ای که دیگر هیچکدامشان نیست…!

یا داغ عبدالرحمان و عبدالامیر بهبهانی دو برادر ورزشکاری که روز حادثه برای گرفتن دستمزد زحمتشان آمده بودند و حالا خاک سرد متروپل، آواریست که کمر پدر پیرشان را بریده و زار زار گریه اش، دنیا را تکان داده بود.

راستش حرف زدن در موردش هم سخت است، فکر داغی که دیدیم و بغضی که گاه و بی گاه می ترکید. یک شهر یک دست غم و یک قبرستان عزادار ندیده بودم.

بیش از 43 کشته و بیش از 50 مصدوم، بلای متروپل بر سر آبادان ایران بود و آبادان را در ویرانه ای از غم و اندوه فرو برد.

اما حالا بعد از گذشت یک سال، این سوال پیش می آید؛ آیا مسببین این حادثه آنطور که باید به سزای عملشان رسیده اند؟ و اینکه زیر پوست شهر چند عبدالباقی خواب است؟

نوشته محسن فرهادی باجولی

دیدگاه کاربران

اولین کسی باشید که نظر می‌دهد!

افزودن دیدگاه جدید